دوستت دارم زهرا
خاطره سیرک...
خاطره ....
امشب با عشقم یعنی زهرام رفتیم سیرک اخه تابحال ندیده بود و دوست داشت ببینه اما کاش فرصتمون بیشتر میبود تا بیشتر بهش خوش میگزشت.وقتی داشت نگاه میکرد من حواسم بهش بود و میدیدم که چقدر خوشحاله و شاده و منم خوشحال بودم از اینکه باعث شدم لبخند به لباش بیاد.اما دلم گرفت از اینکه شادیش لحظه ای بود.دوست داشتم خدا بودم و شادیشو دائمی میکردم.گفتم لباش الان دلم تنگ شد براش مخصوصا واسه چشماش اما نمیدونم چرا امروز عشقو توی چشاش ندیدم.غمگین.شاید با
برچسب:
نویسنده: نیما جعفری
تاريخ: چهارشنبه
15 مهر
1405 ساعت: 16:56